تبليغاتX
هفت خوان عشق


هفت خوان عشق

 

 

 

                

 

تولدت مبارک گلم

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 PM توسط سهیلا| |

 

 

"""باغ همسفران"""

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.



در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.



کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

 

                      

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:29 PM توسط سهیلا| |

     

 

 " چقدر صدای خنده زیباست و نوای گریه تلخ ... 

       

  "سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد

        

بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من

                    

که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد...

                         

تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد

                                  

چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايی

                                          

که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد...

 

                    

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:43 PM توسط سهیلا| |

 

به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
این غزلهای زلالی که زمن میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریاییست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست
دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست
امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من عقل و یا زیباییست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیماییست

 

Photo of kimiya1367 on Netlog

 

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 9:24 PM توسط سهیلا| |

 

 

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز

مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز

جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید

دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز



گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق

یار عاشق كش و بیگانه نواز است هنوز

خاك گردیدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز



گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غیر از ، من و پروانه و شمع

قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز



گر چه رفتی ، زدلم حسرت روی تو نرفت

در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز

این چه سوداست عمادا كه تو در سر داری ؟

وین چه سوزی است كه در پرده ساز است هنوز....

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 9:53 PM توسط سهیلا| |

 

نمیدانم چه میخواهم خدایا !

به دنبال چه میگردم شب  و روز

چه میجوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

 

ز جمع آشنایان میگریزم

به کنجی می خزم آرام و خاوش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها

به بیمار دل خود میدهم  گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آندم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

 

دل من ، ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را ، بس کن این دیوانگی ها..."

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:36 PM توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin