هفت خوان عشق
"""باغ همسفران""" " چقدر صدای خنده زیباست و نوای گریه تلخ ... "سکوت کوچه هاي تار جانم، گريه مي خواهد بيا اي ابر باران زا، ميان شعرهاي من که بغض آشناي آسمان گريه مي خواهد... تمام بند بند استخوانم گريه مي خواهد چنان دق کرده احساسم ميان شعر تنهايی که حتي گريه هاي بي امانم، گريه مي خواهد... به همان قدر که چشم تو پر از زیباییست دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز نمیدانم چه میخواهم خدایا ! به دنبال چه میگردم شب و روز چه میجوید نگاه خسته ی من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاوش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود میدهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آندم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ، ای دل دیوانه ی من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را ، بس کن این دیوانگی ها..."
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.

بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهاییست
این غزلهای زلالی که زمن میشنوی
چشمه جاری اندوه دلی دریاییست
چند وقت است که بازیچه مردم شده ام
گرچه بازیچه شدن نیز خودش دنیاییست
دل به دریا زده تا بازهم آغاز کنم
ماجرایی که سرانجامش یک رسواییست
امشب ای آینه تکلیف مرا روشن کن
حق به دست دل من عقل و یا زیباییست
دلخوش عشق شما نیستم ای اهل زمین
به خداوند که معشوقه من بالاییست
این غزل نیز دل تنگ مرا باز نکرد
روح من تشنه یک زمزمه نیماییست 
مرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوز
جان به لب آمد و لب برلب جانان نرسید
دل به جان آمد و او برسر ناز است هنوز
گرچه بیگانه زخود گشتم و دیوانه زعشق
یار عاشق كش و بیگانه نواز است هنوز
خاك گردیدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پرآب
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غیر از ، من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
گر چه رفتی ، زدلم حسرت روی تو نرفت
در ِ این خانه به امید تو باز است هنوز
این چه سوداست عمادا كه تو در سر داری ؟
وین چه سوزی است كه در پرده ساز است هنوز....
| Design By : Night Skin |



