تبليغاتX
هفت خوان عشق


هفت خوان عشق

 

 

حالمان بد نيست غم کم مي‌خوريم


کم که نه! هر روز کم کم مي‌خوريم


آب مي‌خواهم، سرابم مي‌دهند


عشق مي‌ورزم عذابم مي‌دهند


خود نميدانم کجا رفتم به خواب


از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟


خنجري بر قلب بيمارم زدند

 
بي گناهي بودم و دارم زدند


دشنه‌اي نامرد بر پشتم نشست

 
از غم نامردمي پشتم شکست


سنگ را بستند و سگ آزاد شد


يک شبه بيداد آمد، داد شد


عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام


تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام


عشق اگر اينست مرتد مي شوم


خوب اگر اينست من بد مي شوم


بس کن اي دل نابساماني بس است

 
کافرم ديگر مسلماني بس است


در ميان خلق سردرگم شدم


عاقبت آلوده مردم شدم


بعد ازاين با بي‌کسي خو مي کن

م
هر چه در دل داشتم رو مي کنم


نيستم از مردم خنجر بدست


بت پرستم بت پرستم بت پرست


بت پرستم، بت پرستي کار ماست

 
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

 
درد مي بارد چو لب تر مي کنم


طالعم شوم است باور مي کنم


من که با دريا تلاطم کرده ام


راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟


قفل غم بر درب سلولم مزن!


من خودم خوش‌باورم گولم مزن!

 
من نمي گويم که خاموشم مکن


من نمي گويم فراموشم مکن


من نمي گويم که با من يار باش

 
من نمي گويم مرا غم خوار باش

 
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است


گفتن اما هيچ نشنفتن بس است


روزگارت باد شيرين! شاد باش


دست کم يک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما ياري نبود


قصه هايم را خريداري نبود!!!


واي! رسم شهرتان بيداد بود


شهرتان از خون ما آباد بود


از درو ديوارتان خون مي چکد


خون من،فرهاد،مجنون مي چکد


خسته ام از قصه هاي شومتان


خسته از همدردي مسمومتان


اينهمه خنجر دل کس خون نشد


اين همه ليلي، کسي مجنون نشد


آسمان خالي شد از فريادتان


بيستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پيشه ام


بويي از فرهاد دارد تيشه ام


عشق از من دورو پايم لنگ بود


قيمتش بسيار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پايم خسته بود


تيشه گر افتاد دستم بسته بود


هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!


فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!


هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!


هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!


هيچ کس اشکي براي ما نريخت


هر که با ما بود از ما مي گريخت


چند روزي هست حالم ديدنيست


حال من از اين و آن پرسيدنيست


گاه بر روي زمين زل مي زنم


گاه بر حافظ تفأل مي زنم


حافظ ديوانه فالم را گرفت


يک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما زياران چشم ياري داشتيم

 
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:58 PM توسط سهیلا| |

 

" اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر


آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت


غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد "


يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:49 PM توسط سهیلا| |

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم

 
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين کاشانه ي عورم ؟

 
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟


از اين خوابيدن در زير سنگ و خاک و خون خوردن


نمي داني ! چه مي داني ، که آخر چيست منظورم


تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم


کجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت کرد مجبورم


چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم


چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم


از اين دوران آفت زا ، چه آفتها که من ديدم


سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان

 
هر آن باري که من از شاخسار زندگي چيدم


فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسيدم


ز بسکه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم


کنون کز خک فم پر گشته اين صد پاره دامانم


چه مي پرسي که چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟


چرا بيهوده اين افسانه هاي کهنه بر خوانم ؟


ببين پايان کارم را و بستان دادم از دهرم

 
که خون ديده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم

 
همان دهري که بايستي بسندان کوفت دندانم

 
به جرم اينکه انسان بودم و مي گفتم : انسانم


ستم خونم بنوشيد و بکوبيدم به بد مستي


وجودم حرف بيجايي شد اندر مکتب هستي

 
شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي


کنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان


به جاي گريه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستي


که تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي


نه غمخواري ، نه دلداري ، نه کس بودم در اين دنيا


در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا

 
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا

 
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا


به شب هاي سکوت کاروان تيره بختيها

 
سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا


به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي

 
که تا بيرون کشم از قعر ظلمت نعش
آزادي .

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:45 PM توسط سهیلا| |

 

 

ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم

ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم

اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:40 PM توسط سهیلا| |

 

 

" نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ماه گفت :چه طوري؟ تو که نمي بيني

نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ماه گفت:چرا؟

نابينا گفت: اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت

هستم..."

 

 

Har Che Ghadr  Bashi  Ghavi  Gardun  Shekarat  

Mikonad..........Har CheGhadr  Bashi  Aziz , In  Charkh  

Kharabat  Mikonad,

Gar  Labe  Por  Khande  Dari  Az Malale  Digeran..........Aghebat

Daste Tabi'at  ASHK  Barat  Mikonad

 

 

" از من رمقي به سعي ساقي ماندست ..

واز صحبت خلق بي وفايي ماندست ...

از باده ي دوشين قدحي بيش نماند

از عمر ندانم که چه باقي ماندست..."

 

 

Begzar Bemiram Ke Degar Ham Safari Nist.......Dar

 Sineye Man Forsate ESHGHe Degari Nist,

Ba'de To DELam Arseye Tekrare Bala Bud.......Ari,Degar

 Az ESHGH Dar Inja Khabari Nist

 

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:26 PM توسط سهیلا| |

 

 

"الهی   راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی

دانه و لانه وبال و پر پرواز دلی...!! "

 

Photo of kimiya1367 on Netlog

 

" بود سوزی در آهنگم  خدایا...

تو میدانی که دلتنگم  خدایا

دگر تاب پریشانی ندارم

نه از آهن نه از سنگم    خدایا ..."

Photo of kimiya1367 on Netlog 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:4 PM توسط سهیلا| |

 

 

پی خوابی شاید،

       

 پی نوری،ریگی،لبخندی 

 

پشت هیچستانم،

 

پشت هیچستان جایی ست

 

پشت هیچستان رگهای هوا

 

 پر قاصد هایی است که خبر می آرند

 

از گل باز شده ی دور ترین بوته خاک

 

آدم اینجا تنهاست، تنهاست،

 

 و در این تنهایی سایه نارونی

 

                          تا ابدیت جاریست...

 

به سراغ من اگر می آیید

                       

  نرم و آهسته بی آیید

 

مبادا که ترک بردارد

            

 چینی نازک تنهایی من

 

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 7:45 PM توسط سهیلا| |

 

 

در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست

دل من

که به اندازه ي يک عشقست

به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد...

 

 

 

                         "آرزو دارم كه يك روز آورم بي غم به سر

                            اي فلك امروز محنتهاي فردا كشم ..."

 


 

هرگاه خواستی به دیدار خودت بروی خدا را یاد کن و

دستی به قلم ببر

آنگاه می توانی خودت را در آیینه نوشته هایت تماشا کنی

یک بار از چشم خود

هزار بار از چشم دیگران...

 

 

 

 

"خانه دوست کجاست؟؟؟

 

 در فلق بود که پرسید سوار 

 

آسمان مکثی کرد 

 

 رهگزر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها  

                                                               بخشید 

 

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: 

 

نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خداسبز تر است 

 

و در آن عشق  باندازه ی پرهای صداقت آبی ست 

 

می روی تا ته آن کوچه که او پشت بلوغ سر به در می آرد 

 

پس به سمت گل تنهایی می پیچی 

 

دو قدم مانده به گل 

           

    پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی 

 

وترا ترسی شفاف فرا میگیرد، 

 

    در صمیمیت سیال فضا خش خشی میشنوی 

 

کودکی میبینی، رفته از کاج بلندی بالا 

 

جوجه بردارد از لانه نور، 

 

   و از او میپرسی: 

                       

 

                                                       خانه دوست کجاست ؟؟؟

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 6:52 PM توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin