هفت خوان عشق
گفتی : غزل بگو ! چه بگویم ؟ مجال کو ؟ هزار خواهش و آیا قیصر امین پور نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم... من از دل این غار و تو از قله آن قاف از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم... دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم... آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم... من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم بازآ به هم ای شاعر افسانه بگرییم... از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست با جوش و خروش خم و خمخانه بگرییم... با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم... با چشم صدف خیز که بر گردن ایام خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم... بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم... پروانه نبودیم در این مشعله باری شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم... بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم... بگذار به هذیان تو طفلانه بگرییم ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم !!! مدام خدا را می خوانی . هر چيزی كه هست، اسمی خاص از اسمهای بیشمار خداوند است. همه اسمهای خداوند مسمّايی واحد دارند. آن مسمّای واحد، خداست. آن مسمّای واحد تويی. پرنده ای كه صبح لب بام تو می نشيند، يكی از اسمهای خداوند است. اسمی از اسمهای تو. تو با ديدن آن پرنده، اسمی از اسمهای خداوند را صدا می زنی؛ خود را صدا می زنی. چشم تو مدام به چيزها مي افتد، بنابراين تو مدام خدا را مي خوانی، بی آنكه خود بدانی. او مدام در برابر چشمان تو ظاهر مي شود، بی آنكه تو متوجه شوی! اما خود را نمی بينی! خواب از بند خاك رها مي شود، در رگهای درخت جاری مي شود، و در برگهای سبز بيشمار می رقصد. مسیحا برزگر جهنم تاریک بود ، جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت تاریکی با خودش می آورد. اما بیش از هر چیز خورشید آزارش میداد و خورشید تاریکی را می شست و می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه جهنم و روز را می رفت و بر می گشت . و این خسته ا ش کرده بود . شیطان روز را نفرین کرد، روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم . شیطان با خودش گفت : کاش تاریکی آنقدر بزرگ بود که میشد روز را و نور را و خورشید را در آن پیچید یا کاش ... و اینجا بود که شیطان نابینایی را کشف کرد . کاش مردم نابینا میشدند . نابینایی ابتدای گم شدن است و گم شدن ابتدای جهنم . اما شیطان چطور می توانست همه مردم را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت ! شیطان رفت و همه ی جهنم را گشت و از ته ته جهنم ، جهل را پیداکرد. جهل را با خود به جهان آورد . جهل جوهر جهنم بود . حالا هر صبح شیطان از جهنم می اید و بجای تاریکی ، جهل روی سر مردم می ریزد . و جهل تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشید از پسش بر نمی آید . چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم . چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم . وای از گرسنگی و برهنگی و گم شدگی . خدایا گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن . خدایا برهه ایم ، دانایی را لباسمان کن . خدایا گم شده ایم ، دانایی را چراغمان کن . حکیمان گفته اند : دانایی بهشت است و جهل ، جهنم . خدایا به ما بگو از جهنم و جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری رنج و سعی و صبوری لازم است ؟...
شیرین من ، براز غزل شور و حال کو ؟
پر می زند دلم به هوای غزل ، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست ، بال کو ؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو ؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدن
آن بگهای سبز ِ سرآغاز سال کو ؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو ؟
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری...
11.jpg)
تاریکی را روی سر آدم ها می پاشید و خوشحال بود.
| Design By : Night Skin |


