هفت خوان عشق
صلایت میدهم ای تو
بیا با من تو ای، تا كن
بیاور دستهای نرگس
هوایی تازه برپا كن
كدامین قصه باید گفت
بیا با قصهای شیرین
مرا اینجا تو پیدا كن
بگو قصه، بگو آن قصه عاشق
سیاهی را مرا مهمان
هزاران نقطهی بیجا
در این شعر سکوت من
هوای مرده امشب نفس را تنگ میدارد
نوای جغد شوم اینجا
سرود مرگ میخواند
تو میآیی!
چراغی با خودت آور
سكوت مرگ را بشكن
بیا منت گزارم تو
بر این ویرانه عشق افكن
مرا از خود بدان، ای تو
به راه راهیانم بر
به راه ازدحام خود
به راه ذرّهی خورشید
به سوی سبز دل آرام
تو در پاس شبی آور
یكیی خنجر به بالینم
شكافش سینه غم را
سپر هرگز نخواهد شد
غبای ژنده ام خنجر
تو ای رویای بخت من
بیا با زلف شب سایت
كه شب را شب ترین بینم
كه تا موج سر زلفت
در این آخر نفس گیرم.
بیا در روز مرگ من
به یك دستت شمعی آور
به دست دیگرت یك گل
به رنگ سرخ چون لاله
چنان خود را بساز آن دم
كه من در خاك میخوابم
از آن ویرانه تا اینجا
چه طولانی سفر كردم
بمان بامن
بمان با من
كه اینجا سخت تنهایم...
| Design By : Night Skin |


