تبليغاتX
هفت خوان عشق - زهر دوزخی


هفت خوان عشق

 

هنگامي كه چشمش بر نخستين پرده بنفش نيمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمك افق ها چه فريب ها كه به نگاهم نياويخت!
و انگشت شهاب ها چه بيراهه ها كه نشانم نداد!
آمدم تا ترا بويم،
و تو :  گياه تلخ افسوني !
به پاس اين همه راهي كه آمدم
زهر دوزخي ات را با نفسم آميختي،
به پاس اين همه راهي كه آمدم ...
    

 ناشناس 

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:45 AM توسط سهیلا| |


Design By : Night Skin